







آقا اجازه! من بنويسم براي تو
داراييام تويي، دل و جانم فداي تو
ميخوانمت به حُرمت آواي قُدسيات
جان ميدهد به ما نفس آشناي تو
وقتي طلوع ميكني از پشت ابرها
گل ميكند زمين و زمان، زير پاي تو
در آسمان دهكده اعجاز ميشود
با شعلهاي كه ميدمد از چشمهاي تو
برگرد آخرين سفري را كه رفتهاي
تب كردهاند هر دو جهان در هواي تو
برگرد تا گره بخورد لحظهاي به هم
فرياد گريههاي من و هايهاي تو
آقا بيا كه هر كسي از راه ميرسد
سر ميدهد طنين «انا الحق» به جاي تو!
تنها خودت شفاعتمان كُن كه اين طلسم
وا ميشود به مُعجزة رَبّناي تو